آبی

پربیننده ترین مطالب

رابی

سه شنبه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۵، ۰۷:۲۴ ب.ظ

رابی بچه روباهی سریع بود . رابی مزرعه را دوست داشت . گل ها ، درختان او را خوشحال می کردند .دویدن در بوته زار ، برایش از همه چیز خوشحال کننده تر بود . رابی دوست های زیادی نداشت ، سابی یه جورایی تنها دوستش بود . صبح ها موقع زدن آفتاب با هم در دشتزار می دویدن  ، می خندیدن و همیشه دنبال چیزای عجیب می گشتن . یه روز یه رهگذر پیر بهشون گفته بود برای این که هیچ وقت دیگه خسته نشی ونیاز به خواب نداشته باشی باید گلپیچ سیاه بخوری . یه ماه کارشون شده بود دنبال گلپیچ سیاه گشتن . نتوننستن گلپیچ سیاه پیدا کنن و به کلی رهگذر فراموش شد

چند سال بعد هر دو شون بزرگ شده بودن . هر دو شون هنوز بهترین دوست های هم بودن و باهم می پلکیدن . توی گله رسم بود وقتی که روباه ها برای شکار آماده میشدن جشن میگرفتن . نوبت جشنرابی و سابی بود . رابی توی عمرش هیچ زنده ای رو نکشته بود ، نمی خواست هیج وقت شکار بکنه . خانواده اش نگران بودن که نتونه از عهده اش بر بیاد . سابی برخلاف رابی ، خیلی خوشحال بود که می تونست دیگه خودش غذا جور کنه

رابی هر روز به آغل مرغ ها می رفت . بزرگ شدن جوجه ها رو دیده بود . دلش نمی خواست به اونا صدمه ای بزنه . رابی می گفت می خواد دیگه گوشت نخوره . اولش فکر می کردن ترسیده اما بعد چند روز جدیت رابی رو دیدن . رابی گرسنه بود ، علف ها بد مزه بودن ، هیچ جوره ازشون خوشش نمیومد . اما چاره ای نداشت . هفته اول به زور کمی از توت فرنگی ها رو خورد . هفته دوم از درخت ها بالا میرفت سیب می خورد . بدنش ضعیف شده بود . اما دیگه به اون بدمزگی نبود . رابی دیگه نمی تونست اونجا پیش روباه ها بمونه . فکر می کرد خوبه که با اردک ها زندگی کنه . اردک ها خیلی دور تر از روباه ها زندگی می کردند

رابی پیش اردک ها رفت .همه شون فرار می کردن . رابی داد می زد من دیگه شما رو نمی خورم اما هیچ کسی بهش نزدیک نمی شد . رابی برای اثبات حرفش یه هفته از گیاه ها خورد بعضی اردک ها داشتن باور می کردن. اما به محض این که رابی  بشون نزدیک می شد فرار می کردن . رابی ، رابی پیش گوسفندها مرغ ها بز ها رفت اما هیچ کسی بهش نزدیک نشد . تنها بود و خسته .نمی خواست برگرده پیش روباه ها  ولی شکمش گوشت می خواست

رابی تنها بود ، دلش برای سابی تنگ شده بود .یک ماه دیگه هم روباه این تنهایی رو سپری کرد، دیگه به گیاه ها عادت کرده بود و مزه گوشت از زیر زبانش رفته بود . یه روز سابی رو که گردن یه مرغ رو گرفته بود دید . سابی شکارچی گله شده بود . تنها کسی بود که تو دلش از رابی راضی بود . رابی بهش گفت بیابا هم از اینجا بریم . سابی می ترسید . نمی خواست ، فکر می کرد نمی تونست . رابی برای بار آخر به چشم های سابی نگاه می کرد . هر دو گریه می کردند . بعد از اون روز دیگه همدیگر رو ندیدند .

رابی سفر بزرگی رو شروع کرده بود . دشت به دشت ، کوه به کوه سفر می کرد . دنبال دوست می گشت .رابی از میان آبشار ها ، دره ها ، چشمه ها ، کوه ها ، جنگل ها ، بیابان ها سفر می کرد . به گذشته اش فکر نمی کرد . تنها همدمش خورشید بود . به آواز باد گوش میداد و در گندم زار های طلایی با مترسکها صحبت می کرد . کارش همین بود ، تا روزی که جک رو ملاقات کرد .

شاید ادامه داشته باشد و نقاشی هم بکشم:)

 

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹۵/۰۶/۳۰

نظرات  (۵)

۳۱ شهریور ۹۵ ، ۱۴:۱۰ مصطفی فتاحی اردکانی
خیلی خوشحالم که با بلاگ شما و برادرتون آشنا شدم.
داستان رو بنویسید. 
پاسخ:
😊😊
ممنون ، نظر اول شما رو که خوندم مصمم شدم همون شب نوشتن رو شروع کنم
ادامه اش رد هم میخواهم بنویسم
:)
۰۱ مهر ۹۵ ، ۱۱:۴۷ مــیـمـ‌‌‌‌ ‌‌‌‌
:)
منتظر ادامشم
پاسخ:
:))
خوشحالم

لذت بردم دنبالتون میکنم بابت داستانتون 
پاسخ:
:)))
۰۴ مهر ۹۵ ، ۱۶:۵۱ به قلم: شکلات تلخ
چقدر رابی تکرار شده توش!!!:))
پاسخ:
درست میگین الان شروع کردم به شمردن دیدم خیلی زیاده.ممنون :)
چقدر زمان تو این نوشته سریع میگذره :-/
یکم ارومتر :)) ذهنمون تا بخواد رو یه دوره متمرکز بشه، مطلب می پره رو دوره بعدی و زمانی جدید. 
یکم همینا بسط میدادید خب اینجوری که نقاشی کردن براش جالب ترم میشد.
:)
پاسخ:
بله درست می گین من می خاستم کوتاه بنویسم و
 همون لحظه ای که بش فکر می کردم می نوشتم .ویرایش و اینا نشده:)
راه درازیه .

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی