آبی

آخرین مطالب

پربیننده ترین مطالب

۳ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

رابی بچه روباهی سریع بود . رابی مزرعه را دوست داشت . گل ها ، درختان او را خوشحال می کردند .دویدن در بوته زار ، برایش از همه چیز خوشحال کننده تر بود . رابی دوست های زیادی نداشت ، سابی یه جورایی تنها دوستش بود . صبح ها موقع زدن آفتاب با هم در دشتزار می دویدن  ، می خندیدن و همیشه دنبال چیزای عجیب می گشتن . یه روز یه رهگذر پیر بهشون گفته بود برای این که هیچ وقت دیگه خسته نشی ونیاز به خواب نداشته باشی باید گلپیچ سیاه بخوری . یه ماه کارشون شده بود دنبال گلپیچ سیاه گشتن . نتوننستن گلپیچ سیاه پیدا کنن و به کلی رهگذر فراموش شد

چند سال بعد هر دو شون بزرگ شده بودن . هر دو شون هنوز بهترین دوست های هم بودن و باهم می پلکیدن . توی گله رسم بود وقتی که روباه ها برای شکار آماده میشدن جشن میگرفتن . نوبت جشنرابی و سابی بود . رابی توی عمرش هیچ زنده ای رو نکشته بود ، نمی خواست هیج وقت شکار بکنه . خانواده اش نگران بودن که نتونه از عهده اش بر بیاد . سابی برخلاف رابی ، خیلی خوشحال بود که می تونست دیگه خودش غذا جور کنه

رابی هر روز به آغل مرغ ها می رفت . بزرگ شدن جوجه ها رو دیده بود . دلش نمی خواست به اونا صدمه ای بزنه . رابی می گفت می خواد دیگه گوشت نخوره . اولش فکر می کردن ترسیده اما بعد چند روز جدیت رابی رو دیدن . رابی گرسنه بود ، علف ها بد مزه بودن ، هیچ جوره ازشون خوشش نمیومد . اما چاره ای نداشت . هفته اول به زور کمی از توت فرنگی ها رو خورد . هفته دوم از درخت ها بالا میرفت سیب می خورد . بدنش ضعیف شده بود . اما دیگه به اون بدمزگی نبود . رابی دیگه نمی تونست اونجا پیش روباه ها بمونه . فکر می کرد خوبه که با اردک ها زندگی کنه . اردک ها خیلی دور تر از روباه ها زندگی می کردند

رابی پیش اردک ها رفت .همه شون فرار می کردن . رابی داد می زد من دیگه شما رو نمی خورم اما هیچ کسی بهش نزدیک نمی شد . رابی برای اثبات حرفش یه هفته از گیاه ها خورد بعضی اردک ها داشتن باور می کردن. اما به محض این که رابی  بشون نزدیک می شد فرار می کردن . رابی ، رابی پیش گوسفندها مرغ ها بز ها رفت اما هیچ کسی بهش نزدیک نشد . تنها بود و خسته .نمی خواست برگرده پیش روباه ها  ولی شکمش گوشت می خواست

رابی تنها بود ، دلش برای سابی تنگ شده بود .یک ماه دیگه هم روباه این تنهایی رو سپری کرد، دیگه به گیاه ها عادت کرده بود و مزه گوشت از زیر زبانش رفته بود . یه روز سابی رو که گردن یه مرغ رو گرفته بود دید . سابی شکارچی گله شده بود . تنها کسی بود که تو دلش از رابی راضی بود . رابی بهش گفت بیابا هم از اینجا بریم . سابی می ترسید . نمی خواست ، فکر می کرد نمی تونست . رابی برای بار آخر به چشم های سابی نگاه می کرد . هر دو گریه می کردند . بعد از اون روز دیگه همدیگر رو ندیدند .

رابی سفر بزرگی رو شروع کرده بود . دشت به دشت ، کوه به کوه سفر می کرد . دنبال دوست می گشت .رابی از میان آبشار ها ، دره ها ، چشمه ها ، کوه ها ، جنگل ها ، بیابان ها سفر می کرد . به گذشته اش فکر نمی کرد . تنها همدمش خورشید بود . به آواز باد گوش میداد و در گندم زار های طلایی با مترسکها صحبت می کرد . کارش همین بود ، تا روزی که جک رو ملاقات کرد .

شاید ادامه داشته باشد و نقاشی هم بکشم:)

 

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۵ ، ۱۹:۲۴
اسماعیل نادری
به سرم زد که شروع کنم یه داستان بنویسم . از آخرین دفعه ای که انشا نوشتم خیلی می گذره همون موقع هم خودم نمی نوشتم (تو مدرسه مشق ها رو خودم نمی نوشتم ) .
به نظر کار جالبی باشه . اولش باید چی جور شروع کنم ؟ به نظرم شروع کردن داستان با یه سوال خوبه .
نقاشی و طراحی ام هم بد نیست اگه قصدم جدی بود و ایده داستان پیدا کردم نقاشی هم می کشم . 
خب از اونجایی که رسمن چیزی تا الان ننوشتم نمی دونم چه طور دنبال یده داستان بگردم . شاید جالب باشه که یه داستان کار آگاهی بنویسم . فضای پرسش برانگیز توصیفات عجیب و غریب و نتیجه غافل گیرکننده . می تونم هم درام بنویسم . داستان با اتفاقات هیجانی اندک و توصیف روان جزئیات که مخاطب رو وابسته کنه . نمی دونم به نظرم همش در مورد یه سوال بنویسم که جوابی نداره .
اگه بدونم که چطور می خام تمومش کنم شاید دلگیر بشه و فقط برای تموم شدنش بنویسم اگه هم ندونم ، شاید درازه گویی بشه .
هیچ نمیدونم . داستان های واقع گرا و نمادین رو دوست دارم .
پسر و دوچرخه 

۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۹۵ ، ۱۷:۱۸
اسماعیل نادری

سوال اینه که کِی ها خوشحال می شی؟ برای چی زندگی می کنی؟ هر کسی برا خودش و تنها برای خودش! جوابی به این سوال می ده . عموما همه نظر بقیه رو اشتباه می دونند و ... . هر کسی دوست داره قضاوتی بکنه از رفتار بقیه . خودم این رفتار رو به شدت داشتم . هر کسی که از قوانین ذهن من پیروی نمی کرد دیگه باهاش دوستی ای نداشتم:) و همین طور مدام ناراحت می شدم از بقیه . و برعکس از این که بعضیا تمام کار های خوبی که براشون کردم رو نمی دیدند اما جایی که کاری برام کردند یا کاری براشون نکردم رو یادآوری می کردن . اشتباهات رو بپذیریم همین طور که هست .

 

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۲ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۴۲
اسماعیل نادری