آبی

آخرین مطالب

پربیننده ترین مطالب

در این چند سالی که زنده بودم همیشه ریاضیدان ها برایم محترم بودند. ریاضیات را راهی برای رهایی از جهان اطراف میدانستم  من ریاضی نمیدانم اما میخواستم بدانم. دیگر چیزهای زندگی پناهگاهی در خیال من نبودند.

اکنون به دنبال حقیقت هستم.  حقیقت را باید جست. اسیر خواسته های دیگر شده ام. غرق ظاهر دنیا شده ام. سادگی و خودم را فراموش کردم. دنبال کننده مسیری که از خودم نیست،  شده ام. دلیل شکست ها و موفقیت هایم را می فهمم. بعد از خواندن چند صفحه از کاشت ها و برداشت های گروتندیک میدانم که راهی طولانی و سخت در پیش است. همه چیزی که قراردادی باشد بی ارزش است. ارزش های اصلی را گم کرده ایم. ما انسان ها برای مسخره ها می جنگیم و می کوشیم تا بیشتر در این مرداب غرق شویم. مرداب نیستی ها...

من هیچ اطلاعاتی ندارم، من حتی خودم نیستم  خودم را هم سانسور می کنم ، هر روز بیشتر دروغ می گویم و ناخودم تر میشوم. هر روز طوری که ظواهر تعیین می کند رفتار می کنم. حتی نمیتوانم حرف خودم را بزنم چون برخلاف عقیده آدم های اجتماعی‌مجازی است. ...


آری دنبال چیزهایی شده ایم که همه جا با عناوین درشت و زیبا یاد میشوند. احترام و تحسین دارند. این ما نیستیم که خود را بازیچه کرده ایم. 

همیشه با نمونه ها و مثال ها مشکل داشتم. برخوردم با مسایل نمادیو اثباتی به طور ذهنی خیلی بهتر از برخوردم با مسایل عددی بود. این مشکل را داشتم که به روش حل می رسیدم اما اجرایش روی نمونه ها برایم سخت می امد.


۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۳ فروردين ۹۷ ، ۲۲:۳۸
اسماعیل نادری
- آیا زیرمجموعه ای ناشمارا از (P(N (مجموعه همه زیرمجموعه های اعداد طبیعی) وجود دارد که اشتراک هر دو عضو آن متناهی باشد؟

چند مطلب از قبل مانده است که حال نداشتم بنویسم . در این پست می خواهم همه شون را بنویسم.

تحلیل بازی سه نفر و صد دلار:
دوباره بازی را شرح می دهم . سه نفر دور یک میز نشسته اند . یک مسول بازی و صد دلار به عنوان جایزه وجود دارد . بازی از این قرار است که هر کسی در هر مرحله مقداری پول روی میز می گذارد و کسی که بیشترین مقدار را در لحظه مشخض شده از قبل روی میز گذاشته باشد صد دلار برنده می شود و پول هایی که روی میز گذاشته اند را مسول بازی جمع می کند. 

چند سوال در مورد این بازی می توان پرسید:
یک - استراتژی شما برای این بازی چیست؟
دو - آیا وارد این بازی می شوید؟
سه - چگونه بازی را تغییر دهیم تا خشونتش کاهش یابد؟ :)
چهار - اگر لحظه انتهایی بازی تصادفی باشد چه فرقی می کند؟
پنج  - اگر پول گذاشتن امری زمان بر باشد به این صورت که افزایش یک دلار یک دقیقه زمان ببرد ٬
پنج - یک - حال زمان انتهایی بازی چند دقیقه باشد؟
پنج - دو - فرض کنید از میزان پولی که دیگران گذاشته اند اطلاعی ندارید ٬ حال استراتژی شما چیست؟
شش - اگر موجودی پول هر یک از افراد را هم بدانید و قرار باشد بازی یک مرحله اجرا شود ٬ چه؟:)
خب ٬ به اندازه کافی بهش فکر نکردم! ابه دو جنبه به این بازی می توان نگاه کرد  ٬ یکی جنبه زندگی واقعی و دیگری از دید ریاضی.
اگر از طرف زندگی بخواهم به مساله نگاه کنم وارد این بازی می شوم . بالاخره باحاله:) البته در مورد قسمت تصادفی شک دارم و جوابم نیمه آری نیمه خیر است . استراتژی برای این بازی به معنای مشخص کردن سود و ضرر دقیق نهایی هر یک از بازیکن هاست و در حالت ساده اش چون بازی. متقارن است و در نهایت قرار است یک نفر صد دلار راببرد احتمال برد همان یک سوم می شود ولی ممکن است هر سه ضرر کنند . تحلیل در این حالت مشکل است ٬ حالت ساده تر بازی  این است که در یک مرحله بدون اطلاع ازموجودی دیگران عددی را مشخص کنی . که این همان حراج است با این فرض که ارزش کالای مورد حراج برای همه یکسان است ! و خب باید هر سه یک عدد مشخص کنند و شانسی یکی جایزه ببرد . پس بهتراست همگی صفر دلار پول مشخص کنند. اگر در دنیای واقعی این اعتماد وجود داشت چقدر خوب می شد! ببخشید دیگه سوادم نمی رسد جواب سوالات بالا را بدهم!

در مورد ترم پنج می خواستم بگویم . ببینید حقیقتش بعد از این همه مدت دلیل گذراندن بعضی درس ها برایم مشخص نشده است . اما به آن دلیل که علم در حال همگرایی است ٬ مشکلی با این قضیه ندارم .مشکلم افراد بی احساس است ٬ افرادی که بدون احساس کاری را انجام میدهند و نتیجه کارشان در دیگران نفرت ایجاد می کند . افرادی که به نظرم فکر نمی کنند گاهی اشتباه هم می کنند ! در واقع فقط به دنبال رفع اشکال دیگران هستند . من از بچگی از نصیحت بدم می آید و هر کسی که نصیحتم کند ناخودآگاه ازش متنفر می شوم . اصلا قبول این که فرد دیگری بخواهد برایم نظر بدهد سخت است . حال به چیزی مشابه همین دچار شده ام. افرادی که نمی فهمند قرار است به من بفهمانند. و این اذیتم می کند . بحث دیگر ارزش شناسی است و تضاد ارزش های من با بعضی افراد آزار دهنده است . منظورم از افراد دو نفر بیشتر نیست:) نمی خواهم بگویم ارزش هایم را دوست دارم تحمیل کنم ٬ اما تحمیل مزخرف به من وظیفه خطیر ایشان است . خب بگذریم! دیگر منفی بس است . هیچ وقت کلاس دکتر نقشینه را فراموش نخواهم کرد . کاش از کلاس فیلم گرفته شده بود. ترم پنج ترمی بود که به جرات می توانم بگویم بیشتر از هر ترم دیگری یاد گرفتم و حقیقتا سیستم عامل درس زندگی است !  هوش مصنوعی برخلاف تصور قبلی ام دید جدیدی داشت و جالب بود . من هوز که هنوز است مشکل تنبلی کد زدن را نمی توانم حل کنم ! با وجود این که کدزدن را دوست دارم ولی تامجبور نباشم سراغش نمی روم.

سخن بعدی در مورد انسان ها و فیلم ها ست . شما دوست دارید در انتها چه شوید؟ اگر به این سوال جوابی دهید که خب قطعا آن زمان احساس تعجب یا شگفت زدگی نخواهید کرد. پس تعیین کردن و مشخص کردن هدف به نوعی بی معناست ٬حدس میزنم شاید به خاطر کوچکی هدف هایم دارم این رو میگم. حس می کنید جواب این سوال چیست؟ به نظرم باید منتظر یک گودل دیگه بمانیم تا ثابت کنه این سوال جوابی نداره  و اگر هم داره که خیلی خوشحال کننده است. تنها چیزی که الان میدانم این است که باید به گونه ای بود که هر لحظه هم راضی کننده باشد . به شدت این طوری نیستم . یعنی کارهایی هست که دوست دارم انجام بدهم ولی به خودم اجازه اش را نمی دهم . چون در حال از دست دادنشان نیستم . منظورم این است که گمان می کنم فرصتش هست و خودم را مشغول می کنم . سریال The handmaid's tale  که برنده یه جایزه ای هم شد رو دیدم. کارگردان بعضی قسمت هایش با هم فرق داشت و ضعف فیلم در آن قسمت ها واضح بود . منظورم از ضعف دیالوگ های تکراری آزاردهند ه و نفهمی بازیگر برای چه میدونم  بامزه تر کردن. همیشه از این ویژگی فیلم بدم می آید . لحظاتی که فیلم به سویی پیش برود که قرار باشد اتفاقی باید رخ بدهد اما به طور ناشیانه به تعویق بیفتد. در کل ایده فیلم خوب است اما داستان سازی آن ضعیف و اصولا غیرقابل تصور است و همین برایم سوال است که چرا باید ضدنژادپرستی در داوری سینما باشد! 

خب حالا جواب سوال اول پست رو بدهیم : سوال جالبه بهش فکر کنین
فرض کنیم چنین مجموعه ای S موجود باشه . اعضای متناهی اش که شمارا هستند پس از آن ها صرف نظر می کنیم.
عضو دلخواه x از این مجموعه رو فرض کنید.
مجموعه جدیدی T بسازید که اشتراک هر عضو S با x رو در آن قرار بدهید.
چون اعضای T متناهی هستند پس T شمارا است.*( این رو اثبات کنید)
S ناشمارا بوده پس عضوی y  از T هست که زیرمحموعه ناشمارا تا عضو S است.
اسم این ناشمارا تا عضو رو S' می گزاریم . S' ناشمارا تا عضو داره و اشتراک هر دو عضوش متناهیه.
از همه اعضای S'٬ آن قسمت مشترک y را حذف کنید و دوباره استدلال رو تکرار کنید.
به این صورت y همین طوری بزرگ و بزرگتر می شه و متناهی نیست . پس تناقض.
صفحه مسایل هم اضافه شده.


عکس از حسین . 


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ بهمن ۹۶ ، ۱۲:۳۳
اسماعیل نادری

می خواهم بپرسم  که خوشبختی برای شما چیست؟

دقیق تر بپرسم در این دو سه ماه اخیر چه چیزی را خوشبختی می نامید؟

خوشبختی برای من کلاس دکتر نقشینه بود که این ترم همیشه منتظر یک شنبه ها و سه شنبه ها بودم . بهترین کلاس عمرم بود . یادم است تا قبل از نیم ترم ها همیشه آخر شب ها و هر زمانی که وقت خالی داشتم به مسایل کلاس فکر می کردم . حقیقتا لذت بخش بود گرچه اکثر سوال ها مشکل بود و حل نمی شد . هنگامی که هر جلسه تمام می شد ناراحت می شدم . دوست داشتم مدت زمان هر جلسه سه ٬ چهار ساعت بود. درسته که من بعضی پیش نیاز ها را نداشتم اما همه چیز را حس می کردم . یکی از چیز های جالبی که دکتر نقشینه برایش مهم بود ٬ بررسی حالت های دیگر مساله تعمیم های مختلف و حل مساله در حالت های کلی و مشابه بود . هدف فقط٬ حل مساله نبود . پیداکردن مساله هم هدف بود . تعداد زیادی از جلسات دنبال چیزی می گشتیم که نمی دانستیم چیست و ایا اصلا وجود دارد یا نه ؟ در تاریکی راه می رفتیم . موضوعات بسیار زیاد و متنوعی در کلاس بحث شد و یکی از شگفتی ها ارتباط بعضی از این موضوعات به هم بود . هر جلسه قشنگ تر و عجیب تر از جلسه قبلی بود. نکته بد یک شنبه و سه شنبه این بود که بعد از این کلاس  احمقانه ترین درس های ممکن را با بدترین استاد ها داشتم و حضور در آن کلاس ها زجر زیادی داشت. 

نمی دانم حالا آیا این ترم چنین شانسی دوباره خواهم داشت ؟ یا دیگر دنبال این باید باشم که خودم این شانس را بسازم. در این درس کار های متنوعی اجرا شد .  برگزاری مسابقه طرح و حل و نوشتن گزارش از این کار ها بود . به طور تصادفی موضوع  لم اسپرنر برای گزارش به من افتاد.  این هم فایل گزارش که به کمک حسین در لاتک نوشته شده است.  اگر حوصله دارید حتما بخونید موضوع  قشنگیه. تجربه خوبی بود .

این هم از تعریف من از خوشبختی در ترم پنجم! ترم بعدی چه خواهد شد. دو پست نانوشته هنوز دارم : پایانی بر ترم پنجم و تحلیلی از یک بازی!

عکس یادگاری جلسه اخر حل مساله ٬ بعد از امتحان طرح و حل 


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ بهمن ۹۶ ، ۱۷:۳۲
اسماعیل نادری

سلام

این ترم علی یزدی بهم دو تا سریال گفت ببینم . بلک میرر و استرینجر تینگز . اولیش سریال جالبی بود با ایده های بعضا جدید . دومیش سریال خیلی قشنگی بود . منو یاد پارانورمن انداخت . حدودا میشه گفت سریالشه و همین طور ماجراهای سریال how to train your dragon . در کل پیشنهاد می کنم این دو تا سریال رو ببینید . خیلی خوبه .

در مورد استرنجر تینگز ٬ اولش نظرم این بود که اصل داستان الون عه و اگه نباشه خوب نیست و باعث جذابیته . بعد قسمتی که ال توش نبود این احساسم قوی تر شد . تا اون قسمتی که مربوز به ماجرای ال می شد . اونجا دیدم که نه ٬ مجموعه شونه که جالبه و تنهایش خوب نیس . از نظر بازیگری تو فیلم مثه دنیرو می مونه:) یعنی همیشه احساسا می کنی خیلی کم بازی می کنه و کاش همش در مورد اون بود. یه کم قسمت آخرش تباه شده بود . کاش مثل فصل یک ادامه بدنش. قول داده بودم در مورد اون بازی پست قبلی بنویسم ٬ خواهم نوشت! بازی موبایلش هم خوبه . 

امتحان درس حل مساله دکتر نقشینه هم هفته پیش بود . سوال یک که حل نشد . سوال دو حل شد . سه هم الف و ب حل شد فک کنم ج هم حل شد . روی سوالا هنوز وقت نشده دوباره فکر کنم . در ادامه مطلب صورت سوالات رو گذاشتم

چندین صحبت از چیزهایی که شنیده بودم که احتمالا هم به هم بی ربط هستن رو می خواستم بنویسم . با حسین داشتم صحبت می کردم و حالا اینجا هم می نویسمشون چون ارزشش رو داره . تیکه های اش از صحبت های محسن حاتمی در سخنرانی ای سی ام و دبلیو اس اس عه . قسمتی اش از درس سیتم عامله و الان می نویسم ( قبل از آمدن نمره ها ) چون اون موقع حرف هایم بایاس می داشتن! و یه قسمتی هم یادم نمیاد .

صحبت محسن حاتمی :

     بایاس های ذهنتون رو از بین ببیرید. 

سیستم عامل :

     تفاوت بین مکانیزم و پالیسی را بدونید

     داشتن اصل راهنما (Guiding Principle) در طول تصمیم گیری ها و انتخاب ها خیلی کمک می کنه

خودم :

     جوگیر نباشید

توی فیلم ها یه سری شخصیت ها هستن که زود نظر میدن و پافشاری می کنن . خیلی مطمعن هستن به خودشون . آدم های جوگیر . که خیلی هم رو مخ هستن . تقریبا هیچ کسی ازشون خوشش نمیاد و هنگام تماشای فیلم هر لحطه می گه کاش زود تر تموم بشه این صحنه و این فرد مزخرف جرف نزنه

اما در دنیای واقعی چطور اینقدر ساده و واصح معلوم نیستن این افراد ؟

 یه جواب اینه که دنیای واقعی خیلی پیچیده تر از فضای فیلمه

و جواب دیگه که جالب تره به نظرم اینه که افرادی که خودشون جوگیرن نمی فهمن! چون از درون به دنیا و مساله نگاه می کنن و افرادی که اینطوری نیستن عموما این مساله براشون مهم نیس که بش فک کنن یا اگر فکر کردن بخواهن با قاطعیت بیانش کنند

این افراد برای تصمیم گیری باید به اندازه کافی فکر کنند و تا وقتی خودشون رو بیرون از چیری که توش گیر کردن نگذارند نظری نمیدهند و همین باعث می شه زود نظر ندن

حالا حرفم اینه که جوگیر نباشیم . به معنای واقعی کلمه . به هر چیزی که می رسیم با فکر خودمون بهش رسیده باشیم .  کسی که جوگیره دنیا رو مبهم می بینه و همین عدم شفافیت باعث می شه دلایل تصمیمات و اهمیت ها رو نتونه تشخیص بدهد. نتونه محصول خودش رو از محصول جمعی تمییز بده . چون درواقع خودش به تنهایی به محصولی نمیرسد.

در مورد بایاس ها بحث زیادی میشود کرد ولی صرف حرفم همین بموند که آدم تاثیرات از محیط میپذیره و غیرقابل اجتنابه . نمی شود صفرش کرد اما باید چند سوال رو از هر استراتژی ای پرسید تا بایاس داشتنش رو تشخیص داد مثل این ها : چرا باید این تصمیم رو بگیرم ؟ دارم برای چی اصن تصمیم میگیرم ؟ می خواهم به چی برسم ؟  چه چیزهایی باعث شدن به این. فکر بیفتم و در آخر راهکار عملی اینه که بهعنوان وکیل مدافع خلاف تصمیم بشینی و علت رد استراتژی رو بیاری! برهان خلفت هم قوی می شه:)

پالیسی : چه چیزهایی باید انجام شه و مکانیزم : چگونگی انجام شدن

تفاوت این دو تا رو باید بدونیم و بفهمیم که به طور عملی تصمیماتی که می گیریم هر لحظه جزو مکانیزم هستند و خود پالیسی نیستن . به همین خاطر قرار نیست یک نتیجه به هدف رسیدن یا نزسیدن باشه . اون پالیسی موجودیت ذهنی داره 

داشتن اصل راهنما : خب دیگه کوتاه بگویم . یک اصل راهنما در طول زندگی داشته باشید و برطبق اون عمل کنید همیشه . کارهاتون راحت می شه

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ دی ۹۶ ، ۱۵:۵۱
اسماعیل نادری

چند صحبت:


یک) {نقل از میلاد}

تو و دو نفر دیگه در حال انجام یک بازی با این قواعد هستی .صد دلار رو میزه و جایزه برنده اس .در هر لحظه هر فردی که دلش خواست ان دلار به پولی که خودش رو میز گذاشته اضافه می کنه. در یه زمان از قبل تعیین شده . به کسی که بیشترین پول رو روی میز گذاشته ۱۰۰ دلار داده می شود و پول هایی که بازیکنا گذاشتن جمع می شه( به نفع مجری بازی)

اگه در حال بازی کردن باشی کی متوقف می شی ؟

اگه هنوز وارد بازی نشدی  ٬ آیا وارد می شی؟


دو ) اگر تو زندگیت بتونی۱۰۰ تا اچیومنت بگیری یا ۵ بار دوم بشی یا یک بار اول . کدومو انتخاب می کنی؟ ( اچیومنت چیزاییه که در راستای بهشون رسیدی ولی هدف هیچ کسی نیستن)


سه ) بیرون از گود نشستن و بررسی کردن --


خیلی حرف ها بعد از ای سی ام به ذهنم اومد که بنویسم اما یک هفته صبر کردم . من شکست خوردم و ضعیف بودم . قبول دارم من ضعیف بودم. درست تصمیم نگرفتم و مدیریت نکردم . مسابقه ای سی ام ریجنال هفته پیش بود . مثل خیلی از آزمون ها اولش خوب شروع کردیم خیلی خوب . حدودا یک ساعت و نیم اینا گذشته بود و ۴ تا حل کرده بودیم و بنا به هدف از قبل تعیین شده مون باید تا حدودا پایان ساعت دو  ۵ تا اکسپت می گرفتیم . سوالای خودمو بررسی کردم . G امکان داشت حل بشه . Iهم حدودا پیاده سازی بود و خیلی بنظر کار حل مساله ای نداشت . عرفان هم سوال D رو نشونم داد . اون هم سوال پیاده سازی بود . تو این لحظه مثل همیشه گفتم . خب سوالای پیاده سازی رو بزاریم برای یک ساعت آخر اینا و بشینیم سوال حل کنیم . به G خیلی فکر کردم حل نشد . حل نشد . تو آزمون های ای سی ام همیشه یک سوال فلو میاد . با فلو بهش فکر کردم باز هم حل نشد  من حتی نتونستم تشخیص بدم کدوم سوال فلو عه. در این زمان عرفان و آرپا به k فکر می کردن. چن تا ایده زدن . چن تا کد هم زدن . زمان می گذشت . حل نمی شدن و سوال دیگه ای برای حل نبود . باید اینا حل می شدن . گذشت . رفتیم I رو کد بزنیم تا وسظا اینا زدیم که یه ایده دیگه برای k پیدا شد یادم نیس کی گفت . کدش زده شد و تایم شد . همینجور زمان می گذشت و اعصابم خرد می شد . تو اون آزمون هیچ سوالی حل نکرده بودم(۴ تای اول ساده تر از حل مساله بود) و نمیتونستم حل کنم . اعصابم خرد می شد.۴۰ دقیقه آخر به d برگشتیم کدی زده شد و دقیقه آخر بدون سمپل تست سابمیت شد . جدول رنک لیست را ندیدم هنوز.

آزمون تموم شد . به نظرم مسابقه پیاده سازی بود . چون قسمت تعوری اش سخت تر از چیزی بود که غیر طلا ها بتونن حل کنن . سوال g رو شنیدم با گاوس المینیشن رو xor حل می شده . این ایده رو اصن نشنیده بودم و چیزی نبود که به ذهن کسی بخواهد سر جلسه برسه . کلا عقیده من این شکلیه که تو جلسه آزمون یه نفر نهایتا یه سوال می تونه حل بکنه و بقیه چیزایی که حل می کنه . ترکیبی از دیده ها و ایده ها عه و کاری که طرف می کنه کنار هم گزاشتن این ایده ها و حل سواله ( اون خلاقیت ذاتی رو نداره) . فقط وقت تلف کرده بودم . درست نبود که سوال اینجنینی بدن . در واقع پله ای رو تصور کنید که اختلاف ارتفاع دو تا سکو اش به قدری زیاده که نه یه بچه ازش بالا برود و نه یه فرد بالغ . این تابع پله ای بودن ویژگی monotonicityندارد . ( اصطلاحش رو از درس سیستم عامل یادگرفتم) منظورم اینه که این تابع باعث میشه مقدار بیشتر به مقدار کمتری حتی نظیر شه . به این خاطر که اگر از همان اول انتظار حل سوال نداشتم و همان ساعت یک و نیم کدهای پیاده سازی را زده بودیم ....

نباید این طوری می شد . ما خودمون رو برای بدترین چینش سوالات آماده نکرده بودیم و انتظارش رو نداشتیم . نمی دونم چی بگم . من خیلی گند زدم . واقعن نمی فهمم چرا سوالای تعوری  به جای پیاده سازی ها ندادن .خیلی . چون رویه اشتباهی رو در پیش گرفتم . واقعا اشتباه . سعی کردم سوالات حل شده رو کنترل کنم و جلو بروم . در حالی که باید خودم رو در جریان حل سوالات می گزاشتم و دقیقن برعکسش رو انجام دادم . من برای فان وارد ای سی ام شده بودم و همین شکلی هم بود . هر چی که دوس داشتم یاد می گرفتم و ... . تا بعد از مسابقه لوکال . حدودا دو سه هفته قبل از ریجن کم کم دیدم عوض شد . دیگه به جای این که راحت باشم و هر چی که خوشم میاد حل کنم . سعی کردم برای مسابقه آماده شوم . کم کم به چوب سختی تبدیل شدم که پذیرش هیچ انعطافی را نداشت . تو زندگیم هیچ وقت اینطوری نبودم . هیج وقت برای به دست آوردن تلاش نکرده بودم . همیشه بنابر اصل هرچه پیش آید جلو رفته بودم و به همین خاطر به یاد ندارم برای مسابقه یا چیزی اضظراب داشته باشم یا این که بعد از مسابقه از درون ناراحت شوم.

برگشتم به همان زمان دبیرستانم . واقعا به همان موقع برگشتم و می خواهم اثر های این اتفاقات دو سه هفته گذشته را ازبین ببرم . من اون موقع دانش آموز نبودم! تقریبن نمرات درس شیمی ام کمترین نمره کلاس بود و مشارکت در کلاس فیزیکم به صفر میل می نمود و ... ( به همراه داداشم:)) اما در دانشگاه این شکلی نبودم و به همین خاطر اسم پست رو گزاشتم back to basics ( چون یه بازگشت این شکلی هم این ترم داشتم)

گلویم پر از حرف است . پر از چیزهایی که هیچ وقت نگفتم و خیلیش یادم رفت . به این شکل ادامه دادن خیلی سخته . تا به حال اینطوری نبودم . اشتباه از خودم بود . نباید برای آینده فکر می کردم و انتظارات می ساختم . میزان تمرینی که من کردم خیلی کم بود و خودم میدانم . اما چیزی که اذیتم کرد افکاری بود که در همین دو سه هفته شکل گرفت . خسته و بی حوصله ام

اما سوال دیگری که آخر شب به ذهنم آمد این بود : چه مقدار از مردم جهان شکست می خورند و چه مقدار برنده می شوند ؟ آیا جمع این دو عدد یک است ؟ به این رسیدم که خیر جمع این دو عدد خیلی کوچک تر از یک است . هرگز کانتستنت نشدن به دنبال خودش برد و باخت ندارد . چیزی که فکر می کنم خیلی زیاد در زندگی مردم زخ میدهد . منظورم ریسک و قدم گذاشتن به دور از comfort zone . خودم ! خودم کسی هستم که درون خیلی از comfort zone هایم مانده ام و تمام تلاشم برا این است که همان تو بمانم . 

 

زوز مسابقه روز تولد داداشم بود . تولد من هم می شد البته:) ممنون همه بچه ها ! مرسی

(cam شبیه همون بازیه که اول نوشتم ولی حتی بردن جایزه اش هم احتمالیه و قطعی نیست) -- تحلیلی از این بازی خواهم نوشت


۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ آذر ۹۶ ، ۱۷:۲۲
اسماعیل نادری

But in the end

 It doesn't even matter



۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ آذر ۹۶ ، ۲۰:۵۲
اسماعیل نادری

امروز تنها در اتاق بودم . همه یا به خانه رفته بودن یا دانشگاه بودند . امتحان ریاضی مهندسی را داده بودیم و تمرینی نداشتیم . پروژه درس سیستم عامل مانده بود که آن را هم در حدی که نیاز بود زدم و تمام شد . وقت خالی در اتاقی ساکت و هوای ابری عم انگیز، دلم تنگ شده . حوصله ام سر رفت٬ به این فکر کردم که اگر از زندگی من ددلاین های تمرین ها و تاریخ امتحانات را بگیری چه چیزی باقی می ماند . به خودم فکر کردم . ماشین کوکی ای (آدمکه درستش؟ نمی دونم ) شده ام که برنامه دیگران را اجرا می کنم . من هم قاعدتا باید می رفتم خانه اما صبر کردم تا با حسین بروم و از طرف دیگر کاری پیش آمد و این شد . تنهایی سخت و دلگیر است . 

ذهن من طوری برنامه ریزی شده که اگر کاری با الویت بالا وجود نداشته باشد کاری انجام نمی دهد .دلیلش کمی  بخاطر تنبلی است اما منظورم از این حرف تنبلی نیست . من از خودم هیچ ندارم . درواقع خودم دنبال چیزی برای خودم نیستم . این حرف تکراری است /. اما مدام درون سرم به خودم می گویم که خب الان می خواهی چکار کنی؟ و پاسخی ندارم . نمیدانستم چه کنم تا اینکه گفتم یه پست درموردش بنویسم . به زندگی آدم های مختلف و کارهایشان فکر کردم . به خودم هم اینطور . به نظرم تباه بود . همه چی تباه است . من برای چیزی که نمیدانم بیهوده زحمت می کشم . گریه ام گرفته . همیشه به خودم می گویم صبر کن کمی جلوتر خواهی فهمید . دلایل روشن خواهند شد . اما هیچ گاه اینطور نشد . آنقدر ناراحتم که مغزم بنظر خراش برداشته است . 

مدت هاست که عوض شده ام . تبدیل شده ام به همان فرد حریصانه ای که آز و طمع معیار عقلش است . خسته شده ام از بس دنبال کسی هستم که اگر شبیه او بشوم ٬ بتوانم بگویم موفق شده ام و .... . ولی این جستجو ٬ منطقی نیست اگر من مثل کسی بخواهم بشوم که یک  مقلد ساده ام . پس باید کسی باشم و چیزی راپیدا کنم که کسی دیگر نبوده و پیدا نکرده است . خب مگر همین الان همین نیستم ؟ من در همین حال حاضر هم فرد یکتایی برای خودم هستم . همه هم هستند . پس چیه که من رو همینطور داره زجر میده ولی معلوم نیست چیه .

کاش از این درد رهایی پیدا کنم . چرا بزرگ شدن انقدر سخت است . نمی خواهم بزرگ شوم . نمی خواهم این را قبول کنم . نمی توانم . درون سینه ام چیزی سنگینی می کند . کاش راه حلی بود کاش کسی کمکم می کرد.

خواستم از عیب هایی که دارم بگویم . یکی از عیب های من دیر قانع شدن است . یکی از اصولی که به ان پایبندم این است که هرچیزی که خودت بهش برسی ارزش داره . همینه که باعث میشه هیچ وقت تقلب نگیرم! دو یا سه مرتبه شرایط به شکلی شده که بتوانم تقلب بگیرم . اما این کار من را می رنجاند . و به همین خاطر خطش زدم و سفید دادم . اما عیب این اصل این است که دست آورد خودم را به سختی می توانم کنار بگذارم و بپذیرم بهتر از آن هم است.

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ آبان ۹۶ ، ۱۸:۱۳
اسماعیل نادری

**این وبلاگ رو دیگه باید بگم فتو بلاگه ! از بس حجم عکساش بیشتر از متن شده**

سلام می خواهم داستان ای سی ام لوکال امیرکبیر که چندروز پیش برگزار شد را بنویسم . منظورم از داستان هم توضیح اتفاقات موقع کانتست است. من خودم نه سابقه ای تو برنامه نویسی دارم و نه کسی هستم  که تو ای سی ام  فعالیتی کرده باشه. اما دیگه گفتم بزار اینو بنویسم شاید داستان جالبی بشه . چون یه جورایی برای من مسابقه حل مساله بود و حل مساله از علاقه هام هس! من کدر نیستم و در واقع حقیقتش ای سی امی هم نیستم . چون تعداد سوالات و ایده هایی که دیدم کمه و تجربه ای ندارم . اما از اون طرف مساله حل کن هستم . اکثر وقت ها مساله ریاضی تو ذهنم برای فکر کردن هست . تیمی که دادیم و اصلا دادیم توصیه آقا مهدی بود. والا من به خاطر همون ویژگی بی برنامه نویسگی! نمیخواستم تیم بدم ٬ یک عضو جدید داشت که من نمی شناسمش خیلی! اما کدر خیلی خوبیه و از نظر برنامه نویسی اوکی عه . این بود که به تیم امیدوار بودم!

یکی از ویژگی های خوب مسابقه این بود که استف ها بچه های خودمون بودن ! و هی که رد می شدن ٬عکس می گرفتن و اینا ٬ من در طول مسابقه انرژی می گرفتم! از همه برگزارکننده های مسابقه تشکر می کنم ! روز قبلش هم داداشم تو وبلوپرز دوم شده بود . این بود که منم قاظع بودم! مسابقه خوراکی های زیادی داشت که از این نظر جالبه .خب دیگه کانتست شروع شد : خب سوال A رو که آرپا خوند و زد و تموم شد . سوال B هم همینطور . من صورتش رو نخوندم . در این مدت صورت چهار تا سوال را خواندم . g به نظرم حل شدنی بود . یه ایده به ذهنم اومد و به آرپا گفتم بزنه و خب اکسپت شد . فرست اکسپت جی رو گرفتیم و روحیه خوبی گرفتیم . بعد از این جا عرفان سوال دی رو بم گفت که شمارش تعداد درخت ها ی القایی یه گرافه . گفتم خوراک خودمه و سریع یه رابطه براش در اوردم . زدیم رانگ شد . کلی فک کردم فهمیدم یه حالت رو درست تعدادشو ضرب نکرده بودم و اکسپت شد.وقتی در این زمان بودیم سوال I رو بم داد عرفان ٬ ادهاک بدیهی بود درجا به آرپا گفتم یه فور بزنه و حیف که دیر اکسپتشو گرفتیم . تو همین زمان که من روی این سوالا بودم . عرفان و آرپا E رو زده بودن و دیباگش می کردن .بعد از چند تا رانگ فهمیدیم سوال رو اشتباه خونده بود عرفان و خب دفعه پنجم اکسپت شد . نمیدونم سوالش چی بود ولی گفتن ایمپلمنتیشنه . اینجای کار شش تا حل کرده بودیم و تو تیم هایی که شش تا حل کرده بودن آخر بودیم . پنالتی مون خیلی زیاد بود . روی K فکرمی کردیم . من چند بار دستشویی رفتم . سوالا تو دستشویی به نظرم حل می شوند! چن تا ایده زدیم رو k و وسطای پیاده سازی فهمیدیم غلطن . کلافه شده بودیم . کلی تیم اکسپت گرفته بودنش  و خب ایده ای نداشتیم . K رو واگذار کردم به عرفان و آرپا رفتم F رو خوندم . یه معادله خطی بود تبدیلش کردم به flow و دادم آرپا . دفعه اول اکسپت شد . روحیه گرفتیم . تا اینحای کار ۷ تا زده بودیم و رتبه خوبی داشتیم . دیگه حس می کردم ۸ تا بزنیم پاشیم بریم . خب سوالی که باید میزدیم K بود که اکسپت های زیادی داشت . آخرش عرفان یه گریدی داد به آرپا زدن . رانگ شد . بعد راهشونو پرسیدم و غلطش رو در اوردم و با یه اشاره گر دیگه اوکی شد و اکسپت ۸ رو گرفتیم . دیگه از خودم راضی بودم و دلیلی بر موندن نمی دونستم و نیم ساعت آخر بازی می کردیم :) ذهنم هم خسته بود واقعن . می خواستم رو C فکر بکنم اما به نظرم دیگه نیازی نبود و کافی بود . این جا دیگه مسابقه تموم شد و ایده ای از رنک لیست نداشتم ولی احتمال میدادم جایزه ببریم. 

رفتیم اختتامیه .ای بابا ۸م شدیم . و جایزه ای نبردیم . اگه اون اشتباه خوندن سوال E رو نمی کردیم . الان جایزه برده بودیم . خیلی حیف شد . هم خوشحال بودم هم ناراحت . پولش برای من مهم بود:) نه این که بخام بگم انتظارشو داشتم ! جدی یه انگیزه بزرگ برای من پولش بود:) . اما نشد دیگه :(  ای کاش تو مسابقه ریجن اینظوری نسوزیم . 

و شام دیگه بهترین خاطره بود ! چن تایی سرپایی حمله کرده بودیم به غذاهای ظهر استفا :) حالا فکر می کنید چرا من ؟ دیگه دیگه ! فک کنم فیلمشم هس که کاش نباشه !

احتمالن توضیحات بیشتری اضافه می شود! عکس ها در ادامه مطلب

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ آبان ۹۶ ، ۲۳:۱۵
اسماعیل نادری
اگر بخواهم خلاصه ای از این ترم بگویم ٬ می شود چهار روز کلاس هفت و چهل و پنج دقیق صبح که از دور و نزدیک درد آور است اما مزیت های خودش را دارد . مزیت همان صبحانه ای است که ۹ و نیم صبح ها می خوریم:)حرف دیگر حل مساله است که این ترم به لطف دکتر نقشینه لحظه ای نیست که بدون سوال حل نشده باشم . مساله ها از مباحث مختلف ٬ ترکیبیات ٬ جبرخطی ٬ جبر و ... . به مسایلی فکر می کنم که تا قبل از این حتی لحظه ای به صورت شان هم نگاه نمی کردم ! اما الان قابل حل هستند . چیزی که متوجه شده ام این است که در ور رفتن و ساختن مثل معادلات جبری ضعیفم و با تفکر شهودی و بیشتر ترکیبیاتی حتی مسایل ساده را می توانم حل کنم . باید بتوانم این ضعفم را از بین ببرم . لذت حل بعضی مسایل را به خاطر همین از دست داده ام . درس جبرخطی هم خوب است . مباحث تا اینجای کار روان و همه قابل تجسم بوده اند . از دروس دانشکده ای که دارم احتمالن هوش مصنوعی درس خوبی باشد . نمی دانم.
می خواستم چند نکته از صحبت های دکتر نقشینه را اینجا بنویسم و منظورم از تکه های جامانده هم این ها هستند که باید جا بروند!
انگیزه های درونی تان را بنویسید و با گذشت زمان به آن ها نگاه کنید و تفاوت ها را ببینید .
رفتار های بیرونی هر چقدر هم که زیبا باشد ٬ بدون داشتن اخلاق درونی اهمیتی ندارد .
الفاظی مثل اخلاق آکادمیک و ..! صرفا قرار داد ها و نماد هایی است که نباید مارا فریب دهند . از روی ظاهر دیگران ٬ افسوس نخوریم .
فردی که همه ی آداب را رعایت کرده و شاید بی ایراد است اگر از نظر درونی بدانیم این آن نیست بدانیم که در نهایت هم آن این نیست!
اگر داریم به در و دیوار می زنیم و اشتباه می کنیم . دلیلش این است که نفر اولی هستیم که این کار را می کنیم ٬ پس همه چیز وابسته به ماست.
اگر فهمیدیم در کاری ما نباشیم آن طور که ماهستیم نمی شود ٬ باشیم.!
و اینکه لحظه ای که گمان کردیم می توان کاری کرد ٬ حتمن ادامه دهم و بدون دست آورد آن را رها نکنیم.
احتمالا اضافه شود
زنجان مدرسه ریاضی تابستان ۹۶
۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ آبان ۹۶ ، ۲۱:۵۴
اسماعیل نادری

بعد از دیدن سریال بلک میرر و ریک انمد مورتی مانند جوگیر هایی که قلعه حیوانات خوانده اند ٬ تصمیم گرفتم نقدی بر فلسفه جهان بنویسم ! بیایید آینده جهان و انسان ها را تصور کنیم ! هزار سال دیگه ٬ تکنولوژی به قدری پیشرفت کرده که تمام مسایلی که الان دنبال حل آن هستند حل شده و ماشین های فضایی ساخته شده ٬ همه ی کار های دستی و شاید بی پیچیدگی به وسیله ماشین انجام می شود . در چنین دنیایی که همه مشکلات و مسایل که با زرق و برق شرکت ها حل می کنند حل شده است . آیا شرایط به نفع بشریت خواهد شد؟ واضح است که باید چیزی برای جنگ و نزاع میان انسان ها وجود داشته باشد . این چیزی است که اصل حکومت و عقیده و جهت دهی باور های افراد در هر زمانی بوده است ٬ به اشکال متفاوتی و به وسیله ابزارهای متفاوتی . مثلا می توان حدس زد در آن زمان جنگ بر سر انرژی است . آیا این نظام سرمایه داری از بین می رود و همه از زندگی راضی می شوند؟ سوالی که به نظرم جوابش «نه» است . نه ٬ نه ٬ نه ...

راهی که انسان در آن جلو می رود همیشه اختلاف طبقاتی و فقر در آن وحود داشته است . همیشه همه از خودشان به عنوان پاسخ اصلی و حل کننده همه چیز یاد کرده اند ٬ که متاسفانه قدرت کامل برای پیاده سازی عقایدشان را نداشته اند . پس همه شان در یک چیز مشترک اند ٬ جنگ بر سر قدرت . چیزی مقدس! البته صرفا برای سربازان سنگر های خط اول جبهه.

در واقع سوال این است . من تا چندی پیش همیشه به این فکر بوده ام که زمانی می‌آید که مشکلات حل می شود و ما صرفا در حال نزدیک شدن به آنیم . اما می بینم این پیشرفت های بشری صرفا عوض شدن ابزار ها هستند ٬ همین‌! آیا لحظه ای شده که انسان به انسانیت نزدیک شود؟:) 

خب حالا سوالم عوض می شود . انسانیت چیست؟ آری هدف احتمالا آن آرمانشهر عدالت نبوده که نزدیک شدن به آن این قدر ناممکن به نظر می آید . اگر از بحث آرمانی بگذریم ٬ پس هدفی که انسان به سمتش  رفته و می رود چیست؟ ما به دنبال چه هستیم که به اینجا رسیدیم ؟ اگر از دید فردی بگوییم هرکسی دوست دارد به همان راحتی و اسودگی وعده ها برسد و قدرت کل باشد. 

بحث دیگری که می خواهم بنویسم در مورد عدد است ٬ این عدد پول است که تفاوت اصلی طبقه های زندگی انسان است . بله این پول است که در هر جایی به انسان ها اولویت می دهد و نوع بر خورد و رابطه بین افراد را مشخص می کند. میزان پول همان سطح است .  پول چیزی خیالی که ما انسان ها در ذهنمان با آن به افراد امتیاز می دهیم . ارزشی که صرفا در ذهن ماست . ساخته ذهن خودمان! این ارزش «ذهنی» می تواند پاسخی برای سوال قبلی باشد. ما دنبال چیزی در بیرون نیستیم ٬ ما دنبال رتبه بندی همدیگر و رقابت بر سر این رتبه بندی هستیم . 

من هم همینطور ٬ برای چه می دوم و به چه می خواهم برسم؟ این سوال به اندازه کافی کلیشه ای و به همان اندازه بی جواب است . 

 همه ی لحظات زندگی را می بینم و فکر می کنم . همه ی خاطرات  . آیا همه ی جهان یک دروغ بزرگ است؟:) دیگر اهمیتی ندارد که واقعیتی هست یا نه ؟ آیا ما شبیه سازی جهان آزمایشی ریک هستیم ٬ که ریک ما را فراموش کرده و ما داریم زجر می کشیم؟ 

خلاصه ای از زندگی بخواهم بگویم این است که عقب هستم ٬‌از کارهای تعریف شده دیگران برایم و کارهایی که خودم تعریف کرده ام عقب هستم ! میدانم که جوابی ندارم برای چرایی کار ها . اما از آنجایی که جوابی هم پیدا نکرده ام میان سیل اقیانوس می افتم و می گذارم مرا با خود ببرد . رها می شوم!

دو هفته ایت که هر روز ساعت ۷ تا ۸ بیدار شده ام و کم کم بی حوصله می شوم . این ساعت بیدار شدن باعث می شود نتوانم فرد قبلی باشم و خودم تفاوت تفکراتم را حس می کنم . به امید این که زود تر راحت شوم.

مازندران بهار ۹۶

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۳۰ مهر ۹۶ ، ۲۱:۱۴
اسماعیل نادری

همیشه منتظر بوده ام و هستم .  همیشه صبر می کنم تا لحظه ای برسد . لحظه ای که بتوانم آزاد شوم و رهایی را تجربه کنم . اما هرچه که پیشتر می رود بیشتر در بند می افتم . زمانی که آزاد هستم و می توانم خودم باشم . تنبلی و حالا بماند باعث می شود و فقط وقت را بگذرانم و دیگر مواقع افسوس بخورم . فکر کردم و دیدم من آدم واقعی نیستم . از خودم هیچ کاری نکردم . اگر اجباری جایی باشد آن وقت کار را انجام می دهم و به خودم زیادی دروغ می گم! راه چیه؟

یک ماهی است که دانشگاه شروع شده است . به چندین کار مشغولم! که باعث می شود وقت کم بیاورم. بعد از آن همه بیکاری تابستان الان احساس می کنم روز باید ۲۵ ساعت می بود:) این ترم درس حل مساله دکتر نقشنه را برداشته ام . کلاس در مورد حل مساله ( آنالیز احتمال ترکیبیات) است . تا جایی که در مورد ترکیبیات و احتمال است چیزی کم تر از دانشجویان ریاضی نمی دانم و خیلی خوب جلو می رود اما آنالیز نمیدانم و آن قسمت کمی سخت است . کلاس الان ۱۲ نفره است:)  خیلی شلوغ نیست!
داشتم به این فکر می کردم که من در این دو سال دانشگاه چه چیزی یاد گرفته ام و چه مسایل جدیدی می توانم حل کنم و به این رسیدم که حالا هرچه می توانم از همان دبیرستان است و واقعا مهارت حل مساله ام تغییری نکرده . به همین خاطر دوست دارم ابزار های آنالیز و جبر را یاد بگیرم . به کلاس جبر خطی ۷  و ۴۵ صبح هم به پیشنهاد دوستان می روم! کلاس خوبی است خیلی نیازی به مطالعه بیش از کلاس ندارد.
احساس زندانی بودن را می کنم ٬ می دانم که چه چیزی را دوست دارم و باید چه کاری بکنم اما کشش های بیرونی و نیروهای اجباری مرا می کشندو من بدون آن که از خود اختیاری نشان بدهم همان کار تعیین شده را انحام می دهم . باز هم خوشحالم که شهامت انتخاب را لااقل دارم! منظورم این است که کم تر می شود ترس از شکست منصرفم کند ( احمقم!)
مشهد پاییز ۹۶ 
۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۳ مهر ۹۶ ، ۱۶:۱۶
اسماعیل نادری

اواسط مرداد بود . همراه دکتر صلواتی شروع به ترجمه سایت معرفی نظریه بازی ncase کردیم . کار به دو نیمه تقسیم شد و هم زمان شروع به ترجمه کردیم . طمانی که ۷۰ درصد کار انجام شده بود دکتر به مسافرتی رفتند و بعد از آن من هم به خانه باز گشتم و وقفه ای در کار افتاد . در این مدت متوجه شدم کسی زود تر از ما ترجمه را انجام داده است . شوکه شدم . احساس ناراحتی شدیدی بهم دست داد . حس کردم کارم بیهوده بوده :( . حدودن ۸۵ درصد ترجمه شده بود ولی دیگر انگیزه ای به پایان رساند نبود . در واقع نمی دانستم که چه می کنم. این رو می نویسم که این احساس بمونه . تا به حال چنین چیزی رو تجربه نکرده بودم

این اتفاق باعث شد به نبرد های نیوتون و لایبنیتز(مطمین نیستم که درست می گم!) یا ادیسون و تسلا فکر کنم . به قول فیلم سه کله پوک ! فقط اول شدنه که مهمه ٬ اصن کسی هس که بدونه نفر دومی که رفت ماه کی بود؟ . الان اصن فایلای ترجمه پیشم نیست . روی لپتاپ داداشمه . برید کارای ncase رو ببینید . حرف ندارن . نه این که حرفی نداشته باشم . سنگینی زیادی رومه که باعث می شه فقط بخام سکوت کنم.

اتفاق دیگری که افتاد آبی بود . آبی ...                  عکاس حسینه! خیلی خوبه

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۶ ، ۲۱:۳۵
اسماعیل نادری

چیز هایی که می نویسم ٬ افکاری است که نمی توانم با آن ها کنار بیایم . از درون بسیار شکست خورده ام . نمی دانم این زندگی چه ارزشی داره و برای چی دارم باز هم درونش غرق می شوم . خسته ام

زمان به سرعت می گذرد ٬ مدتی است نتوانستم به تنهایی بنشینم و کمی به خودم فکر کنم. دلم می خواست جایی بودم که هیچ انسانی را نمی دیدم . به راستی از دیدن انسان های عادی! اندوهگین می شوم . نه این که خودم مسیر و هدفم را بدانم ٬ خیر . از این ناراحت می شوم که ادم ها برای چه تلاش می کنند . واقعن در زندگی دنبال چه هستند و چطور می توانند ادامه بدهند/ بدون این که ذره ای فکر کنند . دوست دارم بنویسم تا شاید بدانم که چرا و واقعا چرا ؟

در زتدگی فقط سعی می کنم آن طوری باشم و آن طوری بشوم که مردم دوست دارند . همانی که به نظر زاه نجات است . اما از این تفکر ها بیزارم ٬ به شدت . احساس می کنم تمامی عقاید و باورها که به ما رسیده و از ما به بعدی ها می رسد اگر نتواند درستی خودش را به راحتی اثبات کند چرتی بیش نیست . حقیقتا این طور فکر می کنم . به نظرم اکثر چیزهایی که عقلا به ان ها نرسیده ام و جامعه به من فهمانده است ٬ تنها سرگرمی است.

کاش می شد عده ای از مساله حل کن ها را جمع کرد و به دنبال چاره ای برای اداره جامعه بود . به نظرم برای خودم یک سری کارها جالب یا شید لذت بخش است . اما ایده ای ندارم که اگر قدرت حکومت بهم داده می شد واقعا چه می توانستم بکنم . ایا واقعا این شعار های نامزد ها که هیچ کدام نتوانسته ان ها را اجرایی کند ٬ تناقض با سیستم جهان دارند؟ زمانی که در جامعه عادی هستم ٬ اکثرا اندوهگین هستم .

تابستان به پایان رسیده و من همیشه به این حرف فکر می کنم که نابغه ها سوالات خوب می پرسند ٬ دنبال جواب های خوب نیستند! مدتی سعی کردم فکر کنم و مساله ای را حل کنم . اما خب سوالی نداشتم . پس به این فکر می کردم که یک مساله پیدا کنم . آن زمان این را فهمیدم که در واقع پرسیدن سوال مهم تر از جواب پیدا کردن است . 

کمی از دانشگاه بگویم . این ترم می خواستم درسی از دانشکده ریاضی بردارم . دلم می خواست هندسه محاسباتی بردارم . دکتر محدث گفتند ٬ طراحی هندسی کامپیوتری به دردت می خوره . سرفصل ها را دیدم . زیباترین درس بود . :(

می خواهم در کلاس جبر خطی مستمع آزاد شرکت کنم تا سواد حداقلی فهمیدن اکثر مقاله های علوم کامپیوتر را داشته باشم . چند روزی  است که دنبال فکر کردن به حل مساله نرفته ام . ذهن خسته نمی تواند اماده باشد .

قصد دارم در ترم جاری دیگر واقعن کاری بکنم! کاری که شاید نماند ! همیشه باهام! همراه باشد . دیگر نمی خواهم امید داشته باشم که کاش بشود! می خواهم خودم این کار را انجام بدهم . 

این روز ها برایم اتفاقی افتاد که تقریبا افراد کمی تا اخر عمرشان برایشان رخ می دهد و زنده می مانند:) تجربه جالبی بود . هنوز سالم و زنده ام! اینجا ها را شفاف نمی نویسم چون ایده ای در مورد توضیحش ندارم!

 خب دیگه بگذریم! کی می شه این قسمت بعدی ریک مورتی بیاد . 

دو سه هفته پیش با داداشم رفتیم مدسه ریاضی زنجان . با این که اکثرا چیزی عایدم نشد اما سخنرانی دکتر جوادی بهمهرام و طاهرخانی و مصاحبت با استاد مصطفی باعث شد سفر خوبی باشه.:) عکس هم بیان برعکسش کرده!

زنجان تابستان ۹۶

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۶ ، ۲۱:۴۱
اسماعیل نادری

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ مرداد ۹۶ ، ۰۹:۴۰
اسماعیل نادری

امروز یازدهم مرداد ۱۳۹۶ دارم میرم زنجان . تو اتوبوس نشستم و به یان تیرسن گوش میدم. احساس غریبی دادم. یه قسمتی از وجودم گم شده . دارم دست و پا میزنم برایش . فرصتم  زودتر تموم میشه و خسته ترم می کنه. 

اون مدت از سفر که تو اتوبوسی ، مدتی ک راحت نشستی و فکر می کنی به خودت ، پول بلیت سفر، پول همینه که داری میدی.همینجا که نشستم شروع کردم ب نوشتن که بعدن دلسرد نشوم ،آینده اینجارو بخونم و یادم بیاد که چی بودم ، یادم بمونه ،
به الانم فکر می کنم . به کارایی که میکنم . هیچ اشتباهی نیست .:) تنها میخواهم خیلی قوی تر و محکم تر باشم . "زندگی" وقتی که 'دوستش' داشته باشی تورو 'دوست' خواهد داشت. دوست دارم، . . .
مدام به صفحه این گوشی و دور دست نگاه می کنم. صدای هیچ موجود زنده ای رو نمیشنوم و این خوشحالم میکنه . شاید یه کاری نتیجه نده ، شاید با کارهای دیگه بقیه از تو جلوتر باشن ، اما این تویی که بعدن به این بازه عمرت افتخار می کنی . به اینکه شجاعت تصمیم گرفتنو داشتی .
دیگه دوردست پیدا نیست . برخلاف پوچی و بی حوصلگی ترم دانشگاه الان زنده ام !. صبح به امید بیدار می شوم و شب در فکر میخوابم . دیگه نق نمیزنم.
بهترین وقت همین الانه ، همین حالا همین موقع که با خودت کلنجار میری. میدونید چرا می گن مهم تلاشه نه نتیجه؟ چون تلاشه که احساس لذت بخشی داره ، 'اندازه تلاشه' که باعث رضایت می شه .
من آدم خیلی خوش شانسی ام ، از این خوشحالم که تو زندگی جایی قرار گرفتم که ، حل مساله و معما برایم زیباترین کاره . من خیلی خوش شانسم. درسته که خیلی داشته های دیگرانو ندارم . اما همینو برای خودم کافی میدونم .دوست های خوبی که دارم ،...
دیگه ادامه نمیدم متن طولانی شد

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ مرداد ۹۶ ، ۰۹:۲۷
اسماعیل نادری

فیلم های قدیمی نمی بینم و به همین خاطر اکثر فیلم های هیچکاک ندیده ام. تعدادی فیلم کوتاه و dial m for murder ,rear windowرو دیده ام دیگه چیزی یادم نیس.از اصول هیچکاک شنیده ام که هر فیلمی باید یه عنصر مرموز داشته باشه که معلوم نشه چیه ولی کل داستانو احاطه کنه .

(خطر اسپویل)

انتظاری که از فیلم پنجره عقبی داشتم خیلی بالا بود . هم تعریفشو شنیده بودم هم نمره اش خیلی بالاعه . اما فیلم برایم خسته کننده و یکنواخت بود. طوری که همون دفعه اولی که چمدون رو دیدم گفتم واصحه که داره بدن تکه تکه شده جابجا می کنه . همین .

به همین خاطر صبر کردم تا پایان فیلم شاید با یه اتفاق هیجان انگیز غافلگیر شم اما اینطور هم نبود:( خیلی ساده و روان بود . فیلم بنظرم حتی دنبال اراعه حرف جدید یا بیان نظری درباره کار استوارت نبود . از اونجایی می گم که آخرش به خوبی و خوشی فیلم تموم شد. در واقع حس می کنم فیلمای هیچکاک به راحتی خودشونو لو میدن . حتمن قتل انجام شده ٬به بازیگر منفی پرداختنه نمی شه . در واقع تو فیلماش نقش منفی فیلم رو به دست نمی گیره و اینطوری نیس که ازش خوشت بیاد. به همین خاطر تردید وجود نداره و علاقه درونی نسبت به کاراکتر منفی به وجود نمیاد . کاراکتر مثبت هم که اهمیتی نداره وقتی نقش منفی بزرگ نباشه.

شاید هم این که می گم قابل حدس بود درست نباشه ٬ چون ایده تکه تک کردن مقتول واسه من دیده شده اس و برای کسی که ندیده باشه شاید جالب باشه . من فیلم بیگ هیرو رو که میدیدم درجا حدس زدم که تهش آدم بده همون پروفسوره اس ٬‌چون اولش خوب نشونش میده بعد مدت زیادی غایب میشه و آخرش معلوم میشه کیه . مثل فیلم هندی ! اما اکقرن به این توجه نکردن و مواجهه با آدم بده به نظرشون جالب بود.

می تونه دلیلش این باشه که موقع دیدن فیلم زیادی سعی می کنم حدس بزنم چی می شه!


۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱ ۲۹ تیر ۹۶ ، ۲۳:۳۵
اسماعیل نادری

ماه رمضون ها جوره که با امتحانات ترم زوج همزمانه. یادمه پارسال ۵ تا ( شایدم ۴ تا نمیدونم) امتحان تو یه هفته تو داشتیم . خیلی سخت بود. امسال فرصت مطالعه هر امتحان کافی بود و خدارو شکر از اون نظر مشکلی نبود . اما مشکل دیگه پروژه ها اس که قراره بزنیم . که ظاهرن زیادی سنگین

یکی از حساس ترین کارای ممکنو هم این ترم انجام دادم اتوماتا میبدی رو ۱۹.۵ شدم :)شاید مهم ترین نمره زندگیم. خوشحال و راضی ام بابت این :)

مزخرف ترین استاد : یکی از مهم ترین شاخصه های یه استاد خوب احساس مسیولیتشه ٬ نکته بد راجب این استاد ! اینه که همش حرف از ژاپن و و و می زنه اما خودش بی مسیولیت ترین استاده .

انشالله تابستون خوبی باشه امسال و چیزای زیادی یاد بگیرم . قراره که تهران بمونم و وقت تلف نکنم! به امید خدا بهتر از ترم های تحصیلی میشه.

تمرین کردن تنها راهه موفقیته و بخاطرش باید procrastinate رو کنار بگذارم

به دلایل عقب انداختن کارها که فک می کردم : دوتا چیز تو ذهنم اومد : یک گشادی! دو ترس از سختیا و انجام دادن کار

برای من عامل دوم بیشتر باعث عقب انداختن کار هام میشه ٬ در حالی که کار تموم میشه می گم انقدر هم سخت نبود . باید روی شجاعت و شهامت برای انجام کار تمرکز کنم . چیزی که عامل اصلی شکست ها عه

عکس از حسین:


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ تیر ۹۶ ، ۰۰:۰۵
اسماعیل نادری

:(

متاسفانه کم کم دارم از خودم نا امید می شوم . من از چیزهایی که همه جا می گن خوبه ، خوشم نمیاد . حتی بدم میاد . از کتاب خوندن . شعر اینا .کلا ذوق ادبی ام صفره. علاقه ای به حتی بازی کردن (دوتا و ...) اینا هم اصلا ندارم . اصلا اگه بازی ای مدت زمان یادگیری اش بیش از یک دقیقه باشه ازش صرف نظر می کنم . حال شو ندارم . دیگه فیلم هم نمی بینم . نیم ساعت می بینم خاموش می کنم میخوابم . تنها چیزی که برایم مونده فقط حل معماعه. هیچ کاری نمیتونم بکنم

حل معمای اهرام: یه درخت جدید می سازیم به این شکل که میام تعداد راس های زیر درخت هر راس(شامل خودش) رو میشماریم ، راس هایی که تعداد راس های زیر درختشون دست کم k عه رو تو نگه میداریم . بقیه رو حذف می کنیم. خب الان هر راس درونی درخت جدید عدد تعادلش دست کم k عه . و اونایی هم که عدد تعادلشون دست کم k عه راس درونی این درخت جدیدن . حالا از اون لم کمک می گیریم که می گه درخت دودویی با n برگ حداقل n-1 راس درونی داره. خب حالا کافیه تعداد برگ های این درخت جدیده رو حساب کنی:)

حل معمای سکه های سنگین: حقیقتش برای حل این مساله به فنا رفتم . خیلی سخت بود . کلی ایده تست کردم . خودمو کشتم . حلش واقعن مشکله . چن تا راهنمایی می گزارم. میخاستم روند این که چطور به این جواب رسیدم هم بنویسم‌ حالا بعد شاید نوشتم

۱.جستجوی دودویی برای یافتن یک سکه سنگین

۲. ایده پیوستگی گسسته

۳ . به دو نیمه تقسیم کن که وزنشون برابر باشه

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ خرداد ۹۶ ، ۲۰:۳۳
اسماعیل نادری

چهارشنبه ۳ خرداد سخنرانی دکتر نقشینه در مورد شرکت های بازاریابی شبکه ای بود. نمی خواهم بحث در مورد عبث بودن این شرکت ها بکنم. دو تا نکته سخنرانی که جالب بود رو می گم :

۱ . تعریف شرکت هرمی چیه ؟ شرکتی که درآمد هر عضو آن ناشی از افزایش اعضا باشد.

۲ . اگر یه درخت دودویی داشته باشیم و عدد تعادل هر راس برابر مینیمم تعداد راس های سمت راست و سمت چپش باشه . ثابت کنین (بعدن درستش کرد) نسبت تعداد راسایی که عدد تعادلشون دست کم k عه  به کل راس ها  ٬ حداکثر 1/k+1 عه . هنوز حل نکردم

یه مساله ای که اخیرن حل کردم ( حل کردنش یک روز کامل طول کشید ، همه ی ایده هایی که تو عمرم دیده بودم رو تست کردم)و به نظرم جالب بود رو هم اینجا می نویسم:

تعدادی سکه داریم. هر سکه یا سبکه یا سنگین . سبک ها هم وزن اند . سنگسن ها هم هم وزن اند .

یه ترازوی دو کفه ای داریم که روی هر کفه اش تعدادی سکه می گذاریم و وزن دوطرفو مقایسه می کنه.

با اردر (لاگ ان ) * (لاگ ان ) مرحله ، تعداد سکه های سنگین رو بشمرید؟

امیرکبیر بهار ۹۶

اما این دفعه بحث نظریه بازی یا ریاضی وار نبود . بیشتر بحث در مورد شرکت هایی که تو ایران فعالن و قانون هایی که علیه فعالیت این شرکت ها وضع شده .

شب هم با حسین و پارسا رضا لقمه خوردیم. الحق که مشتی بود . 

پانوشت : این مساله هم الان توی خواب بعد ازظهر حل شد :) ایده اش جالبه . بعدن راه حل هر دو مساله رو مینویسم



۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۰۲
اسماعیل نادری

من کدر نیستم

از کد زدن خوشم نمیاد

تعوری دوست دارم. کلن از این تکنولوژی های برنامه نویسی و غیره خوشم نمیاد . حال نمی کنم بخواهم برم اینا رو یاد بگیرم . آخه کار O(1) l چه ارزشی داره؟

:(

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۵۰
اسماعیل نادری